سفارش تبلیغ
صبا
[ و چون خبر مرگ اشتر بدو رسید فرمود : ] مالک مالک چه بود به خدا اگر کوه بود کوهى بود جدا از دیگر کوهها و اگر سنگ بود سنگى بود خارا که سم هیچ ستور به ستیغ آن نرسد و هیچ پرنده بر فراز آن نپرد . [ و فند کوهى است از دیگر کوهها جدا افتاده . ] [نهج البلاغه]
بیوگرافی گرت بیل

پلیدی کند گربه بر جای پاک
چو زشتش نماید بپوشد به خاک
تو آزادی از ناپسندیده‌ها
نترسی که بر وی فتد دیده‌ها
براندیش از آن بنده? پر گناه
که از خواجه مخفی شود چند گاه
اگر بر نگردد به صدق و نیاز
به زنجیر و بندش بیارند باز
به کین آوری با کسی بر ستیز
که از وی گزیرت بود یا گریز
کنون کرد باید عمل را حساب
نه وقتی که منشور گردد کتاب
کسی گرچه بد کرد هم بد نکرد
که پیش از قیامت غم خود بخورد
گر آیینه از آه گردد سیاه
شود روشن آیینه? دل به آه
بترس از گناهان خویش این نفس
که روز قیامت نترسی ز کس


کلمات کلیدی:


نوشته شده توسط گرت بیل 97/1/27:: 10:28 صبح     |     () نظر

غریب آمدم در سواد حبش
دل از دهر فارغ سر از عیش خوش
به ره بر یکی دکّه دیدم بلند
تنی چند مسکین بر او پای بند
بسیچ سفر کردم اندر نفس
بیابان گرفتم چو مرغ از قفس
یکی گفت کاین بندیان شبروند
نصیحت نگیرند و حق نشنوند
چو بر کس نیامد ز دستت ستم
تو را گر جهان شحنه گیرد چه غم؟
نیاورده عامل غش اندر میان
نیندیشد از رفع دیوانیان
وگر عفتت را فریب است زیر
زبان حسابت نگردد دلیر
نکونام را کس نگیرد اسیر
بترس از خدای و مترس از امیر
چو خدمت پسندیده آرم به جای
نیندیشم از دشمن تیره رای
اگر بنده کوشش کند بنده‌وار
عزیزش بدارد خداوندگار
وگر کُند رای است در بندگی
ز جان داری افتد به خربندگی
قدم پیش نه کز ملک بگذری
که گر بازمانی ز دد کمتری


کلمات کلیدی:


نوشته شده توسط گرت بیل 97/1/27:: 10:21 صبح     |     () نظر

یکی را به چوگان مِه دامغان
بزد تا چو طبلش بر آمد فغان
شب از بی قراری نیارست خفت
بر او پارسایی گذر کرد و گفت
به شب گر ببردی بر شحنه، سوز
گناه آبرویش نبردی به روز
کسی روز محشر نگردد خجل
که شبها به درگه برد سوز دل
هنوز ار سر صلح داری چه بیم؟
در عذرخواهان نبندد کریم
ز یزدان دادار داور بخواه
شب توبه تقصیر روز گناه
کریمی که آوردت از نیست هست
عجب گر بیفتی نگیردت دست
اگر بنده‌ای دست حاجت برآر
و گر شرمسار آب حسرت ببار
نیامد بر این در کسی عذر خواه
که سیل ندامت نشستش گناه
نریزد خدای آبروی کسی
که ریزد گناه آب چشمش بسی


کلمات کلیدی:


نوشته شده توسط گرت بیل 97/1/27:: 10:13 صبح     |     () نظر

نقب         

 

چرا مهتاب نمیاد؟  این شب از من چی می‌خواد؟

پا می‌ذاره جای پام ,  هی به دنبالم میاد

من می‌خوام پل بزنم به سوی نور

 دست اون می‌شکنه پـل‌های عبور

من امیدم رفتن و رسیدنه

 اونه که فکرِ شکستنِ منه

چرا مهتاب نمیاد؟  این شب از من چی می‌خواد؟

 پا می‌ذاره جای پام،   هی به دنبالم میاد

 

از کدوم جاده به سوی تو بـیـام؟

همه سو در قُـرُقِ ابلیسِ مست

میبینم صیادمو تُـو سایه‌ها:

 شبِ آمادة تیرکمون به دست

چرا مهتاب نمیاد؟  این شب از من چی می‌خواد؟

پا می‌ذاره جای پام   هی به دنبالم میاد

 

اون کی‌یه که پشت شب در می‌زنه؟

 ـ صدای شکستنِ شب تُـو منه ـ

پوست شب می‌ریزه زیر پای من

 این شبه که تیکّه تیکّه می‌شکنه

می‌پیچه تُـو گوش من یه دنیا حرف

 یه صدا، مثل صدای بالِ برف...

داره مهتاب می‌زنه   کیه که فکر منه؟

توی این دشت سفید کی با من حرف می‌زنه؟

 

س. ع. نسیم


کلمات کلیدی:


نوشته شده توسط گرت بیل 97/1/26:: 2:25 عصر     |     () نظر

هرگز این قصه ندانست کسی
 آن شب آمد به سرای من و خاموش نشست
 سر فرو داشت نمی گفت سخن
 نگهش از نگهم داشت گریز
 مدتی بود که دیگر با من
 بر سر ِ مهر نبود
 آه ، این درد مرا می فرسود :
« او به دل عشق ِ دگر می ورزد »
گریه سر دادم در دامن ِ او
های هایی که هنوز
 تنم از خاطره اش می لرزد !
 بر سرم دست کشید
 در کنارم بنشست
 بوسه بخشید به من
 لیک می دانستم
 که دلش با دل ِ من سرد شده است !


کلمات کلیدی:


نوشته شده توسط گرت بیل 97/1/26:: 12:34 عصر     |     () نظر
<      1   2   3   4   5   >>   >