سفارش تبلیغ
صبا
چگونه کسی که پاره ای از آنچه را دارد، نمی بخشد، محبّت کامل دوستش را می خواهد ؟ [عیسی علیه السلام]
بیوگرافی گرت بیل

روزها رفتند و من دیگر

خود نمی‌دانم کدامینم

آن منِ سرسخت مغرورم

یا منِ مغلوب دیرینم؟

 

فروغ فرخزاد

 

زمان نشان داد که او «سرسخت و مغرور» بود و مانا شد...


کلمات کلیدی:


نوشته شده توسط گرت بیل 97/1/27:: 11:13 صبح     |     () نظر

همی یادم آید ز عهد صغر‏
که عیدی برون آمدم با پدر‏
به بازیچه مشغول مردم شدم‏
در آشوب خلق از پدر گم شدم‏
برآوردم از بی قراری خروش‏
پدر ناگهانم بمالید گوش‏
که ای شوخ چشم آخرت چند بار‏
بگفتم که دستم ز دامن مدار‏
به تنها نداند شدن طفل خرد
که مشکل توان راه نادیده برد‏
تو هم طفل راهی به سعی ای فقیر
برو دامن راه دانان بگیر
مکن با فرومایه مردم نشست‏
چو کردی، ز هیبت فرو شوی دست‏
به فتراک پاکان درآویز چنگ‏
که عارف ندارد ز در یوزه ننگ‏
مریدان به قوت ز طفلان کم اند‏
مشایخ چو دیوار مستحکم اند‏
بیاموز رفتار از آن طفل خرد‏
که چون استعانت به دیوار برد‏
ز زنجیر ناپارسایان برست‏
که درحلقه? پارسایان نشست‏
اگر حاجتی داری این حلقه گیر
که سلطان از این در ندارد گزیر
برو خوشه چین باش سعدی صفت‏
که گردآوری خرمن معرفت
الا ای مقیمان محراب انس
که فردا نشینید بر خاک قدس
متابید روی از گدایان خیل
که صاحب مروت نراند طفیل
کنون با خرد باید انباز گشت
که فردا نماند ره بازگشت


کلمات کلیدی:


نوشته شده توسط گرت بیل 97/1/27:: 11:9 صبح     |     () نظر

یکی غله مرداد مه توده کرد
ز تیمار دی خاطر آسوده کرد
شبی مست شد و آتشی برفروخت
نگون بخت کالیوه، خرمن بسوخت
دگر روز در خوشه چینی نشست
که یک جو  ز خرمن نماندش به دست
چو سرگشته دیدند درویش را
یکی گفت پرورده? خویش را
نخواهی که باشی چنین تیره روز
به دیوانگی خرمن خود مسوز
گر از دست شد عمرت اندر بدی
تو آنی که در خرمن آتش زدی
فضیحت بود خوشه اندوختن
پس از خرمن خویشتن سوختن
مکن جان من، تخم دین ورز و داد
مده خرمن نیک نامی به باد
چو برگشته بختی در افتد به بند
از او نیک‌بختان بگیرند پند
تو پیش از عقوبت در عفو کوب
که سودی ندارد فغان زیر چوب
برآر از گریبان غفلت سرت
که فردا نماند خجل در برت


کلمات کلیدی:


نوشته شده توسط گرت بیل 97/1/27:: 10:55 صبح     |     () نظر

یکی متفق بود بر منکری
گذر کرد بر وی نکو محضری
نشست از خجالت عرق کرده روی
که آیا خجل گشتم از شیخ کوی!
شنید این سخن پیر روشن روان
بر او بربشورید و گفت ای جوان
نیاید همی شرمت از خویشتن
که حق حاضر و شرم داری ز من؟
نیاسایی از جانب هیچ کس
برو جانب حق نگه دار و بس
چنان شرم دار از خداوند خویش
که شرمت ز بیگانگان است و خویش


کلمات کلیدی:


نوشته شده توسط گرت بیل 97/1/27:: 10:48 صبح     |     () نظر

زلیخا چو گشت از می عشق مست
به دامان یوسف درآویخت دست
چنان دیو شهوت رضا داده بود
که چون گرگ در یوسف افتاده بود
بتی داشت بانوی مصر از رخام
بر او معتکف بامدادان و شام
در آن لحظه رویش بپوشید و سر
مبادا که زشت آیدش در نظر
غم آلوده یوسف به کنجی نشست
به سر بر ز نفس ستمکاره دست
زلیخا دو دستش ببوسید و پای
که ای سست پیمان سرکش درآی
به سندان دلی روی در هم مکش
به تندی پریشان مکن وقت خوش
روان گشتش از دیده بر چهره جوی
که برگرد و ناپاکی از من مجوی
تو در روی سنگی شدی شرمناک
مرا شرم باد از خداوند پاک
چه سود از پشیمانی آید به کف
چو سرمایه? عمر کردی تلف؟
شراب از پی سرخ رویی خورند
وز او عاقبت زرد رویی برند
به عذرآوری خواهش امروز کن
که فردا نماند مجال سخن


کلمات کلیدی:


نوشته شده توسط گرت بیل 97/1/27:: 10:42 صبح     |     () نظر
<      1   2   3   4   5   >>   >